مسجد امام خمینی کیان آباد اهواز » 🌷خاطرات دوران اسارت 💥عباس حسینی مردی

.

🌷خاطرات دوران اسارت 💥عباس حسینی مردی

💥صداهای مبهمی به گوشم می رسید.چشم هایم را باز کردم. از چیزی کم دیدم که مانده بود سکته کنم؛ عکسی بزرگ و قاب گرفته از صدام! بی اختیار گفتم:این مرتیکه اینجا چکار می کنه. اولین کسی که بالای سرم دیدم، یک سرباز عراقی بود. داشت چیزهایی به عربی می گفت. در این بین صدای یه ایرانی توجه منو به خودش جلب کرد که گفت اخوی می دانی چی میگه. نگاهش کردم. یه مجروح ایرانی بود تازه فهمیدم که اینجا یه بیمارستان مال عراقی هاست.
🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
💥 اون ایرانی گفت: میگه موقعی که داشتن زنده به گورت می کردن، وقتی دستت را آوردی بالا و تکون دادی، من دستت را گرفتم و کشوندم بیرون. به اون ایرانی گفتم ازش بپرس چرا اینکار را کرده چرا بقیه ایرانی را نجات نداده. وقتی حرفهایش را ترجمه کرد. فهمیدم برادر آن سرباز عراقی در ایران اسیر است. چون برادرش شباهت زیادی به من داشته، یک آن احساسات و عواطفش گل می کند و مرا از توی آن گودال می کشد بیرون. بعد هم موضوع را به فرمانده اش می گوید و کلی اصرار و التماس می کند تا او راضی می شود مرا هم همراه مجروح های دیگر ببرد عقب.
🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
💥بی اختیار یاد توسل به حضرت عباس علیه السلام افتادم. فهمیدم عمر دوباره ام را مدیون حضرت هستم. با اینکه از سختی های اسارت چیزهای زیادی شنیده بودم اما آن قضیه توسل بهم روحیه زیادی داد. و به آن حضرت عرض کردم، حالا که تقدیر من اسیر شدن من بود، پس خودتونم یه نیرویی به من بدهید تا بتونم اینجا دین و ایمانم رو حفظ کنم و کمک حال اسرای دیگر باشم.

👈 ادامه دارد…
🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
📚 کتاب حکایت زمستان صفحه
۶۴ الی ۶۶

برای تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

پاسخی بگذارید



سایت های مرتبط

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مسجد امام خمینی کیان آباد اهواز می باشد. | پوسته وردپرس آموزش طراحی سایت