مسجد امام خمینی کیان آباد اهواز » خاطرات دوران اسارت

.

خاطرات دوران اسارت

🌷خاطرات دوران اسارت
💥عباس حسینی مردی
🌟قسمت ۱⃣

🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
💥در عملیات از ناحیه سر، کتف و کمر مجروح شدم؛ پای چپم هم ترکش خورد. طولی نکشید که بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، صدای مبهمی به گوشم می رسید. دیدم من و چند نفر دیگر از بچه ها را انداخته بودند توی یه گودال. احساس کردم یه لودر آماده است روی مان خاک بریزد. در آخرین لحظه خاطرم هست که فقط دستم را بلند کردم و گفتم یا ابوالفضل العباس علیه السلام.
🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
💥 یک آن در حالت خواب و بیداری دیدم آقایی با هیبت و نورانی، و با ردایی بر دوش، و سوار بر یک اسب، آمدند لب گودال. شال سبز زیبایی دور کمرشان بسته بودند که یک سر آن آویزان بود. طوری روی اسب خم شدند که سر شال آمدند پایین. در آخرین لحظه شال را گرفتم و دیگر چیزی نفهمیدم.
🔷🔗🔷🔗🔷🔗🔷🔗
📚 کتاب حکایت زمستان صفحه ۶۲ و ۶۳

برای تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی ارواح طیبه شهدا صلوات

📝لیست انتشار
شهید ابراهیم هادی🌷یاد شهدا

پاسخی بگذارید



سایت های مرتبط

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به مسجد امام خمینی کیان آباد اهواز می باشد. | پوسته وردپرس آموزش طراحی سایت